Sunday, February 6, 2011

wonderful life

the world treats to us like a bitch.any night sleeps with one of us...
but don't let go.never give up on this suck bitch.it's such a wonderful life.
ومپایر دیریز رو ببینین.

Sunday, January 2, 2011

بچه ها پاکن

دوئیده اومده خوابیده،دستشو گذاشته رو سینش،میگه این چیه؟

Friday, December 31, 2010

lovely day

کم کم داره خوب میشه.کرم خوردگی مغزمو میگم.کمتر دارم به چیزای بد فک میکنم.
میدونی؟اولش سخت بود.رفع کرم خوردگی مغزمو میگم.کرما با همه ی وجود لجن مال ایکبیریشون به باقیمونده ی مغزم چسبیده بودن.هنوزم میجوئیدنش!مغزمو میگم.
ولی دونه دونه کندمشون.کرمارو میگم.
چه دردی داش!جای دندوناشون موقه کندن و بعدشو میگم.دندونای کوچولوی گوگولیشون تو بافت نرم مغزم گیر کرده بود.
امروز جای آخرین گاز گرفتگی کرما خوب شد.
مغزمو در میارم،میذارم تو یه ظرف وکیوم.ازینا که توی ماکروفرم میشه استفادشون کرد.بعد درشو میبندمو وکیومش میکنم.مغزمو میگم.این طوری دیگه کرم نمیزنه.مغزمو میگم.خدا کنه کرما توش تخم نذاشته باشن.و گرنه به ---م قسم هیچ وخ خوب نمیشه.باقیمونده مغزمو میگم.

Sunday, December 26, 2010

christmas

من میخوام اون تخت چند سال دیگرو با هم ترجمه کنیم.
قاطی شد خواسته هام.
منظورم اینه که میخوام تو اون تخت با هم بخوابیم.
اون درخت کریسمس چندسال دیگرو با هم تزئین کنیم.
اون کتابارم با هم ترجمه کنیم.
شد تینیج دریم.

Thursday, December 16, 2010

te amo

شب دیر اومد.درو با شدت کبوند.پلک هم نزدم.کلاه فرانسوی چرم مشکیشو که با هم از مغازه مورد علاقمون خریده بودیم،در اورد.گذاشتش روی میز پیانو.اگشتاشو آروم روی دکمه ها کشید.موهای خرمایی بُلندش زیر نور زرد شمعا میدرخشیدن.در مقایسه با موهای مشکی من اونا جواهر بودن!
زیباییش خطرناک بود.برای من.
امشب از همیشه عجیب تر بود.لبخند نمیزد.کیف چرم پر زرق و برق بزرگی که دستش بود رو روی یکی از مبلای قرمز سلطنتی عمارتمون انداخت.
گرامافون رو روشن کرد و یه راست اومد سمت من.با اخم.
دستشو حلقه کرد دور کمرم،با این که کوتاه تر از من بود،سرمو پایین نیاوردم و آروم گفتم:چی کار میکنی؟
-فقط ساکت باش.هیش.
------------------
میتونه دوتا ادامه داشته باشه:
1-بغلم کرد و من سر خوردم و دستم رو روی دکمه های پیانو فشرد و با هم یه آهنگ بلند و بی قافیه زدیم.
2-دستشو باز کرد و متر رو از دور کمرم جلوی چشمش اورد و گفت:نترس.سایز کمرتو میخواستم.تو که لباس مجلسی دوس داری،ها؟

Friday, December 10, 2010

black n' blue

...بعد،تیغا رو انداختم و توی برف فرو رفتن.
خودمم تو برفا دراز کشیدم.
پیانو.
دستای سنگی فرشته.
عنکبوت.
دستای چوبی درختا.
خوابم میاد.
روی آب.یخ زده.نگاش میکنم.
زیر آب.برق میزنه.اکلیر داره.من اونجائم.احساس خفگی ندارم.
لالایی میخونم.ولی صدایی نمیشنوم.پشت پیانوئم.
من همه جا هستم.
من.من توی تونل چوبی شاخه هام.
بعد جیغ میزنم.حتی آب اکلیر هم وارد دهنم نمیشه.
دستامو بالا میگیرم.دیگه دستامو نمیبینم.دیدم داره تار تر میشه.
موهام پخشن.با تکونای آب میان جلوی چشام.آب گرم و تیره.
پارچه حریر شیری لباسم،روح وار دورم میچرخه.دورم میپیچه.
روی آب،برگ ریخته.دونه های برف هم هستن.به آب میرسن و ذوب میشن.
جیغ میزنم.نمیشنوم.ولی میدونم صدام تو تونل پیچیده.
یادمه قبلش داشتم تو این بیشه ی یخ زده را میرفتم.
صدای پیانو میومد.
برف هم میومد.
صدای آواز میومد.
نور بود.نور ماه.نور رو پوستم پاشیده میشد.
بعد تا کمر تو این لجن فرو رفتم.با انتخاب خودم.
دست و پا نزدم تا برگای رو مرداب جا به جا نشن.
دیدم.تصویر دختری تنها با موهای به هم ریخته دیدم.
lithium-evanescene

Thursday, December 9, 2010

خواب

من در خوابهایم میشنوم.صداهای لطیف و ارغوانی رنگ را.مثل غرق شدن در برکه ای که بوی دانهیل آبی میدهد...
با حرکت عقربه ها،به صدای سازهای برقی و لکه های سیاه سیاه تبدیل میشوند.مثل اینکه در باتلاقی از خون و کثافت غرق شده ام...

----------------------------
آره خب!صدا هم رنگ داره!من رنگشو میشنوم! :)

Tuesday, December 7, 2010

memories

نمیدونستم چی بود که باعث شد خاطراتم از بین برن.خاطرات خوبم.نمیدونستم چه طور یه دختر یادش میره چه طور شاد باشه.حتماً دلیلی هم برای شادی نداشت...چون مامانش امروز بهش گفت روانی و از خونه پرتش کرد بیرون.حتی یه دستمالم برنداشت که آب دماغشو بگیره.رفت بیرون.ساکن شهرک بود،هوای کثیف اونجا مث وختایی بود که هوا ابریه.دخترک زد بیرون.دخترکی که وحشی شده بود.هیچی از یه لبخند کج وکوله بلد نبود.رفت و کارای عجیب غریب کرد.توی مرکز خرید،با جیب خالی وارد شد.توی راه ماهی تازه دید که داشت جون میداد.وارد باشگاه مردونه شد و یه مردی ازونجا انداختش بیرون.دخترک رفت و از پشت مرکز خرید رد شد.رفت بیرون شهرک.کاری که تنهایی انجام نمیداد معمولاً.راهشو کشید رفت.ماشینا چراغ میدادن.شهرک دور افتاده ای بود و یه دختر رنگ پریده که دساش تو جیبش بود،اون بیرون عجیب به نظر میرسید.
رفت.از کنار یه زمین بیابونی که بوی علف سوخته میداد رد شد.اینبار هندزفری نداشت.صدای بوقارو میشنید.کم کم خلوت شد.دخترک میگفت من برنمیگردم!نمیرم به خونه ای که صاحبش بیرونم کرده...
هوا تاریک شد.سرشو بالا کرد و دید توی یه پارکه.اون مکان ازونجاهایی بود که درختاش سایه های بزرگ بزرگ رو زمین درست میکنن و یه غروبو تاریک تر میکنن.ازونجاهایی بود که میشد صدای درختارو شنید.ازونجاهایی که حس میکنی میخوای آزاد باشی.چندتایی نیمکت شکسته اونجا بود.دخترک روشون ننشست.رفت وسط انبوه درختا.اونجا کلاغا هم سکوت کرده بودن.هیچ کس.هیچ کس نبود.دخترک جایی رو که دوست داشت پیدا کرده بود.قلمرو خودش.از دعوا با مامانش راضی بود و احساس مازوخیسمی بودن و لذت از رنج بهش دست داده بود.
آخرش تصمیم گرفت برگرده.خونه.همه بهش میگفتن عوض شدی.توی صداهایی که توی سرش بود و بهشون فکر میکرد،هزاران نفر بودن که با هم سرود "تو عوض شدی،هیچی واست مهم نیس" میخوندن.مهم بود.دخترک همه چیز براش مهم بود.ولی چی کار میکرد؟اون جماعت هزار نفری که توی مخش راه پیمایی میکردن،با عربده هم منظورش رو نفهمیدن.دخترک سکوت کرد.گریه نکرد.مجبور شده بود خوب باشه،وگرنه همه چیزش،همه ی آیندش توی لباس صورتی تیمارستان سپری میشد و ...
دخترک هیچی از شاد بودن یادش نبود.ولی وختی برگشت،غمگین بودن رو هم فراموش کرده بود.دخترک هیچ شده بود.فقط کالبد یخ زده داشت.روحی درکار نبود.

Sunday, December 5, 2010

oh...universe

خدایا.این چه دنیاییه ساختی؟اینجا کجاس؟چرا پر درده؟چرا تا میام بخندم اشک تو چشام جمع میشه؟
چرا حتی وختی خودمو به بی حسی میزنم،درد داره این دنیا؟چرا؟چرا؟جوابمو بده.چرا؟

طنز

طنز یعنی گریه کردن قاه قاه
 طنز یعنی خنده کردن های های

Saturday, December 4, 2010

heart

تو چه غلطی کردی که من دست خالیم بیام،یه چیزی جا میذارم؟!

Friday, December 3, 2010

clown

من یه دلقکم که شادیهاش رو باور کرده...

Thursday, December 2, 2010

the clown

من یه دلقکم.تو گریه های زیر ماسک منو میبینی؟نه.نمیبینی.من یه دلقکم.تو فقط شادی منو میبینی.من یه دلقکم.تو یه بار منو توی اتاق رختکن دیدی.دیدی که بدون ماسک چه شکلیم.دیدی زیر چشمام گوده.رنگ پریده ام و نوک دماغم قرمز نیست.لبم هم اصلاً انحنا نداره.و تو باور کردی.همونو باور کردی.فهمیدی من کیم.من یه دلقکم.عزیزم.دوستم داشته باش.من قابل ترحمم.من دوستداشتنی ام و غمگین...
من یه دلقکم.راه میرم.با شادی.من میخندم.قهقهه میزنم.ولی تو میدونی.چیزیرو که نباید بدونی میدونی.لعنت به تو.لعنت به منکه جلوت اشک ریختم.نو اتاق رختکن.و تو بهم شکلات دادی...تو واقعیتی رو فهمیدی که نباید میفهمیدی.لعنت به ما.

+

تازگیا فقط دارم لینک میدم.حرفی ندارم بزنم

Tuesday, November 30, 2010

ابراز چرندیات

برید ابراز احساسات گلای من!(اه اه.حالم ازین الفاظ به هم میخوره.اصلاح میکنیم:میخواید برید میخواید نرید.احساسات یه مشت چرندیاته،گوسفندا!)          

Monday, November 29, 2010

همزاد

از نظر من حسن معجونی و john cusack همزاد هستن!
برید سرچ کنید بفهمین چی میگم.

Sunday, November 28, 2010

حباب

حبابها قربانی هوای درون خودشان هستند
شریعتی

Saturday, November 27, 2010

بی مخاطب

سکوت مارا بغل میکند...
تاریکی میشود پتویمان و میپیچد دورمان...
دست در دست هم این حس را تجربه میکنیم...
لمس میکنیم مرزهایی را که نباید...
ما اجازه نداریم...کی اهمیت میدهد؟
بیش از حد سکوت میکنیم...
صدایت را فراموش میکنم...
صدایم را فراموش میکنی...
در آغوشمی و حتی طرز پوزخند زدنت را به یاد نمی آورم...
به یاد نمی آورم دیالوگهایت را که پر از طعنه بود...
به یاد نمی آورم...
نمیشنوم زمزمه های گذشته ات را در گوشم...
نمیفهمم حست را در این هم آغوشی غریب...
و تو در عوض،میفهمی...مرا میبینی و گوش میکنی مرا مینوشی!میبویی...مرا در خالی هایت پر میکنی،بچه...
مرا دچار تضاد میکنی...بی شرف من!

3>

دوستت دارم،پسر

دوس داشتم مث این پسر طبقه هشتمیه امیدوار بودم.فلج شده بود!امیدوار بود
دوس داشتم کلی دوس داشتم که با همشون خوب بودم،وقتی میمردم میومدن واسم زار میزدن،مث این پسر طبقه هشتمیه
دوس داشتم یه پسر بودم که وختی میمردم،همه میگفتن لعنتی چش بود؟
دوس داشتم یه پسر بودم که یه دختر بعد مردنم وایمیساد جلو حجلم زور میزد گریش در نیاد
دوس داشتم یه پسر بودم که یه دختر دو طبقه پایین تر دوسم میداشت ولی بهم هیچ وخ نمیگف و وختی میمردم بارها میگف دوستم داره و شب اول قبرم به همه میگف واسم نماز شب اول بخونن

ما

خاطرات وروابط ما و حتی خودمون مثل همین ساندویچ یخ زده ی فلافلی میمونه که ناخونام فرو رفتن تو نون باگتش