من یه دلقکم که شادیهاش رو باور کرده...
Friday, December 3, 2010
Thursday, December 2, 2010
the clown
من یه دلقکم.تو گریه های زیر ماسک منو میبینی؟نه.نمیبینی.من یه دلقکم.تو فقط شادی منو میبینی.من یه دلقکم.تو یه بار منو توی اتاق رختکن دیدی.دیدی که بدون ماسک چه شکلیم.دیدی زیر چشمام گوده.رنگ پریده ام و نوک دماغم قرمز نیست.لبم هم اصلاً انحنا نداره.و تو باور کردی.همونو باور کردی.فهمیدی من کیم.من یه دلقکم.عزیزم.دوستم داشته باش.من قابل ترحمم.من دوستداشتنی ام و غمگین...
من یه دلقکم.راه میرم.با شادی.من میخندم.قهقهه میزنم.ولی تو میدونی.چیزیرو که نباید بدونی میدونی.لعنت به تو.لعنت به منکه جلوت اشک ریختم.نو اتاق رختکن.و تو بهم شکلات دادی...تو واقعیتی رو فهمیدی که نباید میفهمیدی.لعنت به ما.
من یه دلقکم.راه میرم.با شادی.من میخندم.قهقهه میزنم.ولی تو میدونی.چیزیرو که نباید بدونی میدونی.لعنت به تو.لعنت به منکه جلوت اشک ریختم.نو اتاق رختکن.و تو بهم شکلات دادی...تو واقعیتی رو فهمیدی که نباید میفهمیدی.لعنت به ما.
Tuesday, November 30, 2010
ابراز چرندیات
برید ابراز احساسات گلای من!(اه اه.حالم ازین الفاظ به هم میخوره.اصلاح میکنیم:میخواید برید میخواید نرید.احساسات یه مشت چرندیاته،گوسفندا!)
Monday, November 29, 2010
Sunday, November 28, 2010
Saturday, November 27, 2010
بی مخاطب
سکوت مارا بغل میکند...
تاریکی میشود پتویمان و میپیچد دورمان...
دست در دست هم این حس را تجربه میکنیم...
لمس میکنیم مرزهایی را که نباید...
ما اجازه نداریم...کی اهمیت میدهد؟
بیش از حد سکوت میکنیم...
صدایت را فراموش میکنم...
صدایم را فراموش میکنی...
در آغوشمی و حتی طرز پوزخند زدنت را به یاد نمی آورم...
به یاد نمی آورم دیالوگهایت را که پر از طعنه بود...
به یاد نمی آورم...
نمیشنوم زمزمه های گذشته ات را در گوشم...
نمیفهمم حست را در این هم آغوشی غریب...
و تو در عوض،میفهمی...مرا میبینی و گوش میکنی مرا مینوشی!میبویی...مرا در خالی هایت پر میکنی،بچه...
مرا دچار تضاد میکنی...بی شرف من!
تاریکی میشود پتویمان و میپیچد دورمان...
دست در دست هم این حس را تجربه میکنیم...
لمس میکنیم مرزهایی را که نباید...
ما اجازه نداریم...کی اهمیت میدهد؟
بیش از حد سکوت میکنیم...
صدایت را فراموش میکنم...
صدایم را فراموش میکنی...
در آغوشمی و حتی طرز پوزخند زدنت را به یاد نمی آورم...
به یاد نمی آورم دیالوگهایت را که پر از طعنه بود...
به یاد نمی آورم...
نمیشنوم زمزمه های گذشته ات را در گوشم...
نمیفهمم حست را در این هم آغوشی غریب...
و تو در عوض،میفهمی...مرا میبینی و گوش میکنی مرا مینوشی!میبویی...مرا در خالی هایت پر میکنی،بچه...
مرا دچار تضاد میکنی...بی شرف من!
3>
Subscribe to:
Posts (Atom)